عطـــــــــــــــــر اشنایی
نواي يگانه من تو اي هميشه بهار لب به گفت وگو بگشاي چرا زبان نگاه من را
نميفهمي؟مگر نگاه پر از اشك من سخن گو نيست.مگر جان تو از عاشقي هياهو نيست؟
چه روزها كه نديدم تو را و در دل من غم جداي و انديه وصال تو بود. به شام خلوت من در
فضاي تنهايي چه ماه ها كه نبودي تو و خيال تو بود سخن ز هجر تو در گوشه اسمان گفتم.
به جاي اشكم گل ستاره چكيد ز دوري تو .سخن با ستارگان گغتم هزارسوزه به جان ستارگان
افتاد صداي گريه من در خلوت شب چنان گشت كه مرغ اسمان از صدا افتاد .تو اي بهشت
خدا بيا به پاس دل مناز اين عشق مگذر كه ما طاقت جدايي نيست ز سر بگير بوسه اشنايي
را كه هيچ عطر به از عطر اشنايي نيست....
هاني
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط نوید و هانی
|
