حالیته
ما رو دیوونه و رسوا کردی حالیته ، ما را اواره صحرا کردی حالیته اخه مام واسه خودمون معقول
ادمی بودیم دست کم هر چی که بود ادم بی غمی بودیم ،سر وسامون داشتیم کس وکاری
داشتیم ای دیگه یادش به خیر ننمون جورابمون و وصله میکرد ما رو نفرین می کرد بابامون
با کمربند اجباری پاهامون محکم می بست ترکه های البالو را کف پامون می شکست ولی
باز یادش به خیر چون بازم هر چی که بود سر و سامونی بود حالیته،ننه ای بود که نفرین
کنه بعد نصفه شب پاشه لحاف را رو ادم بکشه که مبادا پسرش سینه پهلو کنه که مبادا
نور چشمش یه وقعی بچاد بابایی بود که گاه و بی گاه باهامون دعوا کنه ،پاهامون و
فلک کنه بعد صبح زود پا شه اشکهایی رو که رو صورتمون از شب قبل ماسیده پاک کنه
بابامون چند سال پیش عمرشو داد به شما،هر چی خاک اونه عمر تو باشه،مرد زحمت
کشی بود خدا رحمتش کنه،ننمون کور و زمین گیر شده ای دیگه پیر شده بیچاره قصه
ما پسرش که غم رسوایی ما کور و زمین گیرش کرد ولی راستش چی بگم تقصیر ما که
نبود هر چی بود زیر سر چشم تو بود ،یکباره تو را ما سبز شدی ما رو عاشق کردی
ما رو مجنون کردی ما رو داغون کردی حالا از ما گذشت ولی از این به بعد اگه شبی
نصفه شبی به کسونی مثل ما قلندر و مست و خراب تو کوچه بر خوردی اون چشما رو
هم بذار یا اقلآ دیگه این ریختی بهش نگاه نکن اخه من قربون اون هیکلت برم اگه
هر نگاه بخواد اینجوری اتیش بزنه تا حالا تمام دنیا باید سوخته باشه،حالیته!
هانی
